رضا قليخان هدايت
21
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اى ساقى خوشمنظر مست مى نابم كن * چشم سيهت بنماى سرمست و خرابم كن من خضر و سكندروار ظلمات نپيمايم * زان آب حيات اينك يك جرعه بكامم كن چون خوى تو مىدانم از لطف تو مأيوسم * بارى ز سر رحمت يك روز عتابم كن و له معشوق من ز موى سيه كرده روى را * ور نه سپيد باشد چون ماه آسمان و له برقع از چهره برانداز كه تا خلق جهان * به يكى روز دو خورشيد ببينند عيان * * * در هر دوجهان آرزوى روى تو دارم * در دست ز محصول جهان موى تو دارم زاهد به ره كعبه و راهب بهسوى دير * آرى من ديوانه سر كوى تو دارم انديشه ندارد دلم از آتش دوزخ * تا راه در آتشكدهء خوى تو دارم و له گر به دستم ندهى زلف كه عنبر بويم * آردم بوى خوش از زلف سياه تو نسيم و له عمريست كاندر راه تو هردم زيانى مىكشم * صد كوه بيداد تو را با نيمجانى مىكشم رخت سفر پوشيدهام جام وفا نوشيدهام * در دوريت كوشيدهام بىجا عنانى مىكشم * * *